تبليغاتX
. . . من صبورم اما

. . . من صبورم اما

اینجا کربلاست . . .


سال 61 هـ . ق

 امروز ظهر عاشورا

 و اینجا کربلاست

 ایمان ...

 رشادت ...

 درد دین ...

 یقین به پیروزی ...

 قیام برای خدا

      برای حفظ اسلام ...

 

  سال 1432 هـ . ق / 1389 شمسی

 امروز ظهر عاشورا

 و اینجا ایران است

 ایمان ؟؟؟

 رشادت ؟؟؟

 درد دین ؟؟؟

 حفظ اسلام ؟؟؟

                  کدام یک باقی است ؟

 

آنچه حسین می خواست تنها ده روز سینه زدن نبود

او یارانی می خواست که حافظ عقایدش باشند ، حافظ آرمان هایش

ما که عقایدش را می کشیم ،

" آیا به راستی خود بنی امیه ای دیگر نیستیم ؟ "

 

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/26ساعت 0:14 AM  توسط  مهشید  | 

خدایا ... ببخش

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

بنده: خدایا !خسته ام!نمی توانم


خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم


خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است


خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

بنده: خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟


خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد


خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

بنده: خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم


خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد


خدا:ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده

او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید


خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود


خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو

نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد


ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد...


بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم

که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/04ساعت 1:10 AM  توسط  مهشید  | 

دکتر علی شریعتی :

خدایا کفر نمیگویم،

 پریشانم،

 چه میخواهی تو از جانم؟

 مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

 خداوندا

 اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

 لباس فقر پوشی

 غرورت را برای تکه نانی

 به زیر پای نامردان بیاندازی

 و شب آهسته و خسته

 تهی دست و زبان بسته

 به سوی خانه باز آیی

 زمین و آسمان را کفر میگویی

 نمیگویی؟

 خداوندا

 اگر در روز گرما خیز تابستان

 تنت بر سایهی دیوار بگشایی

 لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری

 و قدری آن طرفتر

 عمارتهای مرمرین بینی

 و اعصابت برای سکهای اینسو و آنسو در روان باشد

 زمین و آسمان را کفر میگویی

 نمیگویی؟

 خداوندا

 اگر روزی بشر گردی

 ز حال بندگانت با خبر گردی

 پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت

 خداوندا تو مسئولی

 خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

 در این دنیا چه دشوار است،

 چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است...

 

"دکتر علی شریعتی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/08/11ساعت 0:54 AM  توسط  مهشید  | 

. . . I WISH

I wish i knew from the very beginning that you belong to others

I wish I realized that you don't stay with me

I wish i knew from the beginning that you are not gonna be my part

I wish i realized that you are escaping from my love

You won't disappear from my mind and my heart quickly

You weren't that pure angel that I thought

I know that wherever you are and and with whoever you are

You will forget me so easily and quickly

I was so in love , you didn't understand

I was honest with you ,you didn't understand

I was so in love , you didn't understand

I was honest with you ,you didn't understand

I wish I realized that you are so proud

I wish I knew you are far from my world

I wish you left my heart slowly

How sweet lies you told me!

I was so in love , you didn't understand

I was honest with you ,you didn't understand

I was so in love , you didn't understand

I was honest with you ,you didn't understand

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/01ساعت 1:42 AM  توسط  مهشید  | 

امروز عاشورا است

یا حسین

 

تقریر آیه های روشن شن مرا بس است!

شن های داغ داغ دیده ی خون اندود!

تقریر ابتدای آیه که صحراست و انتهایش که افق!

تقریر صامت خورشیدو مصوت شمشیر...!

تقریر عشق به واژگونه قاعده های تجوید...قرآن تویی!

وکه جز الله خالق تو؟!

به نام خدای حسین (ع)..!
تفسیرآیه های خیس عطش مرا بس است!

ترگونه شیوه تفسیر واژه های خدا!

شأن نزول کربلای تو تشویش ذهن مکدر دنیا و دنیاپرستی مشوش ماست!

شأن نزول که نه، شأن صعود دارد آیات عاشورا!

شأن صعود آیه های زخمی تو تضمین امتداد نبض دین است و احیای مردگان گور گمشده در عادات!
نجوای دلنشین رهایی! تفسیرمستانه پرواز تویی!

و که جز الله مقصود تو؟!

به نام خدای  کربلا و حسین (ع)..!

 

 

تأویل آیه های محکم مظلوم، تأویل آیه های محکم مشهود، تأویل هفتاد و دو آیه ی مسرور مرا بس است!

فهم فرات و حرف های مقطعه ی مجروح مرا بس است.

آمیخته ای با شور پیوسته ای به شعور،سلطان عشق تویی!

و که جز الله معشوق تو؟!

به نام خدای عشق و حسین(ع) !
ای جلوه ی جمیل جنون
حسین (ع) !
سپید محرم دل بوده ای ومن سیاه پوش محرّم!

تا کنون که دیگر بار عاشورای تو از پی روزهای مغموم من سررسیده است، شوریده ام!

شوریده ام به دل!

بر کوره راه های بی سرانجامش!

بر قله های پست هوایش!

این روزهای هم قافیه با غم که میرسند، تابم تمام میشود، فریاد می چکانم از چشم ها که ای شاهدان شفیق محرم! با لفظ های مکرر مردم بخوانمتان..بهتر!

بانوی روشنا...عباس ساقی جان...کوه سه ساله ی درد... شش ماهه نازنین که گواهی...

این تن بوی تعلق دنیا گرفته است...این دل بهانه ی باران گرفته است، پاره پاره اش میکنم به ضجه های رقیه، میسپارمش به شفیع اش...
نامه های سرگشاده ی توبه را تو بخوان..وعده های صراط مستقیم را تو بده..
کل یوم های من از امروز
عاشورا...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/10/06ساعت 5:31 PM  توسط  مهشید  | 

کاش...

 کاش...

    کاش.....
بسيار "حرف" است تنها در اين سه حرف

ک: کودکي ساده ام
                آ: آوازم را بشنو
و
                            ش: شادمانم کن به یک لبخند

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/23ساعت 1:28 AM  توسط  مهشید  | 

آه...

 

می آیی
می روی
بی آنكه دیده باشی ام كه رفت و آمدت را ندیده ام
می گویی
می گریی
بی آنكه در گریه، اشك مرا هم دیده باشی.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/19ساعت 1:13 AM  توسط  مهشید  | 

اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم....

گاهی وقتا اونقدر دلت گرفتست كه مي خواد داد بزنه و همه ی دنيا رو خبر دار كنه. اما نه، حتی خودشم غمشو باور نكرده چطوری بقيه باور كنن. اصن مگه باور كردنيه؟ نه نيست،نيست،نيست......... بدتر اينه كه نه بتونی اسمشو بي وفايی بذاری،نه تجربه،نه خيانت،نه نامردي نه رهايی،نه جدايی،نه بی هم بودن،نه عشق،نه انتظار. فقط واسه اين كه بتونی خودتو راضی نگه داری بگی كار زمونه است، جفای روزگاره و ...... ولی خودتم می دونی اينا جوابای خوبی نيست. دليل اين كه حالا اينجای جاده وايسادی خودتی. خودتی و اونی كه عشق اولت بود و آخر.اونی ادعا مي كرد تا آخر راه باهاته.تا تهش تا هر جا كه هست. نه اصن چرا واسش تا بذاری.دوستی كه تا نداره.خودش مي گفت ولی حالا مي فهمی كه داره.اونم يه تای دراز از اينجا تا چشم های يارت كه شايد جسمشم نزديكت باشه ولي خودش،روحش و عشقش يه دنيا با تو فاصله گرفته. و تو ميموني و يه دنيا خط سفيد كه توي جاده ي بي انتهاي انتظار منتظرتن كه يكي يكي بشماريشون.منتظر چي هستي ؟ شروع كن..........

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/04ساعت 11:35 PM  توسط  مهشید  | 

انتظار

 

                   نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

                   ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

                     کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

          کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

                  و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

                     میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

                     کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

            میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

                  میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

               انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 

            شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

 

                



+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 0:50 AM  توسط  مهشید  |